خلاصه کتاب هوش هیجانی

خلاصه کتاب هوش هیجانی نوشته تراویس برادبری
آنچه در این پست میخوانید

    مقدمه

    در دنیای پرشتاب امروز، علاوه بر دانش فنی، توانایی مدیریت خود و درک روابط اجتماعی و عاطفی اهمیت ویژه‌ای پیدا کرده است. کتاب «هوش هیجانی» به شما یاد می‌دهد چگونه احساسات خود و دیگران را بشناسید و از این آگاهی برای بهبود روابط و ارتقای کیفیت زندگی‌تان استفاده کنید. این کتاب نه تنها راهکاری برای رویارویی با چالش‌های روزمره است، بلکه ابزاری قدرتمند برای رشد فردی و شغلی به شمار می‌رود.

    اگر به دلیل مشغله‌های زیاد، فرصت کافی برای مطالعه کامل کتاب را ندارید، این خلاصه به شما کمک می‌کند تا در کوتاه‌ترین زمان، مهم‌ترین نکات آن را یاد بگیرید. ما در باشگاه کتابخوانی‌مان، فرصتی فراهم کرده‌ایم تا به صورت رایگان و گروهی، خلاصه‌ی ارزشمندترین کتاب‌های جهان را بخوانید. با پیوستن به ما، علاوه بر بهره‌مندی از این خلاصه‌ها، می‌توانید دیگران را نیز به مطالعه این آثار دعوت کنید. بیایید با هم، این سفر آموزشی را آغاز کنیم و افق‌های جدیدی از دانش را کشف کنیم.

    دکتر محدثه زحمت‌کش

    مربی، مشاور کسب و کار و موسس مدیران کاربین

    مروری بر کتاب

    در دنیای امروز، افراد برای پیشرفت و تبدیل شدن به شهروندانی مسئولیت‌پذیر، نیازمند توسعه‌ی همه‌جانبه‌ی خود هستند. با این حال، نظام آموزشی بیشتر بر تقویت هوش شناختی (IQ) تمرکز دارد و از بُعد مهم دیگر، یعنی هوش هیجانی (EQ)، غافل می‌ماند.

    این کتاب به شما کمک می‌کند تا راه‌های افزایش هوش هیجانی خود را پیدا کنید. در آن، تضاد میان احساسات و منطق بررسی می‌شود تا بتوانید تعادل مناسبی بین این دو برقرار کنید. نویسندگان، این مسیر بهبود را از طریق سه گام اصلی هدایت می‌کنند:

    ۱. شرکت در آزمون ارزیابی هوش هیجانی.

    ۲. استفاده از نتایج برای شناسایی مهارت‌هایی که نیاز به تمرکز دارند.

    ۳. یادگیری استراتژی‌های لازم برای تقویت این مهارت‌ها.

    در این کتاب، چهار مهارت کلیدی هوش هیجانی شامل خودآگاهی، مدیریت خود، آگاهی اجتماعی و مدیریت روابط تحلیل می‌شوند. همچنین، با ارائه‌ی سناریوهای کاربردی، نشان داده می‌شود که چگونه می‌توانید این مهارت‌ها را در زندگی روزمره‌تان به کار ببرید.

    این کتاب همچنین پیامدهای کمبود هوش هیجانی بر زندگی شخصی و روابط را روشن می‌سازد. به همین دلیل، یک برنامه‌ی عملی برای اجرای استراتژی‌های هر مهارت ارائه می‌دهد. شما با استراتژی‌های متنوعی برای ارتقای هوش هیجانی خود آشنا خواهید شد.

    استراتژی‌های اولیه به شما کمک می‌کنند تا خودآگاهی‌تان را بهبود ببخشید؛ از شناسایی عوامل ناراحت‌کننده و درک واکنش‌های فیزیکی بدن تا شناخت ارزش‌های اصلی خود. در ادامه، راهکارهایی برای مدیریت خود ارائه می‌شود تا بتوانید احساساتتان را به درستی هدایت کرده و واکنش‌های مناسبی نشان دهید. در نهایت، با استراتژی‌های مدیریت روابط آشنا می‌شوید که به شما یاد می‌دهد چگونه مهارت‌های قبلی را برای ساختن ارتباطات مستحکم با دیگران ترکیب کنید. این مهارت‌ها شامل رک‌گویی، شناخت سبک ارتباطی خود و پذیرش بازخورد سازنده هستند.

    برای درک بهتر اهمیت هوش هیجانی، نتایج مطالعات پژوهشی اخیر در میان جمعیت آمریکایی بررسی می‌شود. این نتایج با توجه به متغیرهایی مانند سن، جنسیت و فرهنگ ارائه شده‌اند تا تأثیر آن بر یک جمعیت گسترده را نشان دهند. در پایان، نویسندگان به تأثیر این مطالعات در آینده می‌پردازند و پرسش‌هایی را برای بحث و تأمل گروهی مطرح می‌کنند.

    پیش‌گفتار

    موفقیت گاهی اوقات دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد، حتی برای افراد با تحصیلات عالی و توانایی‌های فکری بالا. دلیل این موضوع منطقی نیست، به خصوص وقتی به این حقیقت توجه کنیم که اغلب به نیروی قدرتمند هوش هیجانی برای گشودن توانمندی‌های درونی، اهمیت کمی داده می‌شود. درک بهتر این مفهوم می‌تواند به طرز چشمگیری به دستیابی به موفقیت کمک کند و کتاب «هوش هیجانی» این شکاف دانایی را پر می‌کند.

    داستان

    «باچ کانر» در سواحل کالیفرنیا از یک روز آرام لذت می‌برد که ناگهان با یک کوسه سفید بزرگ ۱۴ فوتی روبه‌رو شد. او که راه فراری نداشت، تنها توانست با فریاد به دیگران هشدار دهد. باچ از نوک تخته موج‌سواری‌اش به عنوان سلاح استفاده کرد، اما کوسه با او درگیر شد. این اتفاق چنان ترسی در او ایجاد کرد که تصمیم به تسلیم شدن گرفت.

    در آن لحظه، باچ متوجه شد که ترسش، خود کوسه را به حمله تشویق کرده است. او شجاعتش را جمع کرد و به سمت ساحل بازگشت. هرچه به ساحل نزدیک‌تر می‌شد، خستگی‌اش بیشتر می‌شد، اما در نهایت، با استقبال و تحسین دیگران روبه‌رو شد.

    برخورد عقل و احساس

    مواجهه باچ کانر با کوسه، شبیه به نبرد درونی میان احساسات و منطق است. این کشمکش در وجود همه‌ی ما هست و اغلب انسان‌ها به نفع احساسات تعصب دارند. درک ما از اتفاقات اطرافمان ابتدا از طریق بخش احساسی مغز پردازش می‌شود، پیش از آنکه به بخش منطقی برسد. میزان کارآمدی این ارتباط، معیار هوش هیجانی ماست.

    اگرچه هوش شناختی (IQ) مدت‌هاست که به عنوان شاخص سنجش افراد استفاده می‌شود، اما تحقیقات نشان می‌دهد که افراد با IQ بالا لزوماً موفق‌تر از دیگران نیستند. اینجاست که متغیر دیگری به نام هوش هیجانی (EQ) وارد میدان می‌شود. این مفهوم به سرعت در رسانه‌ها و ادبیات جا باز کرد و با انتشار کتاب «هوش هیجانی»، دسترسی به آن آسان‌تر شد. این کتاب با ارائه‌ی یک آزمون آنلاین EQ، محبوبیت زیادی کسب کرد.

    با این حال، تنها دانستن نمره‌ی هوش هیجانی کافی نیست. باید یاد بگیرید که چگونه آن را ارتقا دهید تا بتوانید زندگی بهتری بسازید. این کتاب دقیقاً به همین منظور نوشته شده است.

    مسیر پیشرفت شما

    کتاب «هوش هیجانی» با ارائه ۶۶ استراتژی، به شما کمک می‌کند EQ خود را افزایش دهید و نمره‌ی آزمون ارزیابی هوش هیجانی (Emotional Intelligence Appraisal) خود را درک کنید. با شرکت در این آزمون، یک نقطه شروع مشخص برای بهبود EQ خود خواهید داشت. با توجه به مهارت‌های معرفی‌شده، استراتژی‌هایی را که با ویژگی‌های شما سازگارند، خواهید شناخت.

    گزارش آنلاین آزمون، شامل سیستم ردیابی اهداف، فعالیت‌های آموزشی، یادآوری‌های خودکار و مقایسه با نمرات دیگران است. با شرکت مجدد در آزمون، می‌توانید پیشرفت خود را بسنجید و گام‌های بعدی‌تان را مشخص کنید.

    نگاهی گسترده‌تر

    در یک تحقیق ۱۰ ساله، مشخص شد که تنها ۳۶ نفر از ۵۰۰,۰۰۰ نفر می‌توانند احساسات خود را به درستی درک کنند. بقیه تحت تسلط احساساتشان هستند. این نتیجه با توجه به اینکه اغلب مردم بیشتر روی IQ تمرکز دارند تا EQ، تعجب‌آور نیست. این بُعد نادیده‌گرفته‌شده، بر فرایند تصمیم‌گیری ما که به ترکیب عقلانیت و هوش هیجانی نیاز دارد، تأثیر می‌گذارد. ما به عنوان انسان پنج احساس اصلی داریم: شادی، غم، خشم، ترس و شرم. این احساسات به شکل‌های مختلف بروز می‌کنند و شدت آن‌ها به نوع احساس بستگی دارد.

    محرک‌ها و کشش‌های هیجانی

    گاهی اوقات، احساسات چنان شدید می‌شوند که ما را به واکنش‌های غیرمنطقی وادار می‌کنند. این همان زمانی است که احساسات کنترل ما را به دست می‌گیرند. در داستان باچ کانر، ترس او را فلج کرده بود. او بعداً توانست منطق خود را به کار گیرد. اگرچه استدلال نتوانست ترسش را از بین ببرد، اما موفق شد از کنترل شدن توسط احساساتش جلوگیری کند. واکنش‌های اولیه در هر موقعیتی، از احساسات اصلی ما نشأت می‌گیرند.

    این واکنش‌های اولیه خارج از کنترل ما هستند، اما افکار و تصمیماتی که درباره‌ی نحوه‌ی برخورد با موقعیت می‌گیریم، در اختیار ماست. احساساتی که ادامه پیدا می‌کنند می‌توانند یک رویداد را تحریک کنند و واکنش ما به این محرک‌ها بر اساس انتخاب‌های قبلی ما خواهد بود. یک هوش هیجانی توسعه‌یافته به ما کمک می‌کند تا از این محرک‌ها آگاه‌تر شویم و واکنش مناسبی نشان دهیم.

    شناخت کامل فرد

    توانایی درک احساسات خود و دیگران، به هوش هیجانی ما وابسته است. داشتن EQ بالا به ما اجازه می‌دهد تا رفتارمان را کنترل کرده و بر روابطمان تأثیر مثبت بگذاریم. EQ با IQ کاملاً متفاوت است؛ EQ یک مهارت آموختنی است، در حالی که IQ نسبتاً ثابت و دائمی است. افزایش IQ با یادگیری چیزهای جدید ممکن نیست، چون IQ تنها نشان می‌دهد چقدر خوب می‌توانید یاد بگیرید، اما EQ قابل بهبود است.

    علاوه بر این، شخصیت نیز یکی از عناصر مهم است که نسبتاً پایدار بوده و تنها به تدریج تغییر می‌کند. این عنصر می‌تواند به توسعه‌ی EQ کمک کند، اما نباید تنها به آن تکیه کرد. تصویر کلی یک فرد با در نظر گرفتن هر سه بُعد (EQ، IQ و شخصیت) مشخص می‌شود.

    تأثیر هوش هیجانی

    حتی پیشرفت‌های کوچک در EQ، تأثیرات بزرگی بر مهارت‌های حیاتی مانند مدیریت زمان، ارتباطات و تصمیم‌گیری می‌گذارند. جالب است بدانید که ۵۸٪ از عملکرد ما به EQ بستگی دارد. تحقیقات نشان می‌دهد افرادی با EQ بالا، شانس بیشتری برای عملکرد بهتر در محیط کار دارند که می‌تواند منجر به افزایش درآمد سالانه تا حدود ۲۹,۰۰۰ دلار شود. هر یک واحد افزایش در EQ، به طور میانگین ۱۳۰۰ دلار به حقوق سالانه اضافه می‌کند، صرف‌نظر از شغل، موقعیت یا محل کار. این کتاب به شما نشان می‌دهد که چگونه با بهبود EQ خود، می‌توانید چنین تأثیری در زندگی خود ایجاد کنید.

    هوش هیجانی در عمل: چهار مهارت کلیدی

    هوش هیجانی شامل چهار مهارت اصلی است: خودآگاهی، مدیریت خود، آگاهی اجتماعی و مدیریت روابط. دو مهارت اول به «شایستگی شخصی» مربوط می‌شوند که توانایی شما در درک احساسات خودتان را نشان می‌دهند. دو مهارت دوم به «شایستگی اجتماعی» مربوط هستند که توانایی شما در درک احساسات دیگران را منعکس می‌کنند.

    خودآگاهی

    خودآگاهی از دو مؤلفه تشکیل شده است: توانایی تشخیص احساسات در لحظه‌ی وقوع و درک واکنش‌ها و تمایلات خود. این مهارت، پایه و اساس سایر مهارت‌های EQ است. داشتن سطح بالایی از خودآگاهی به شما اجازه می‌دهد تا بر احساسات خود، چه مثبت و چه منفی، تمرکز کنید و از ترس از «اشتباهات» احساسی جلوگیری کنید. این مهارت به شما کمک می‌کند تا نقاط قوت، انگیزه‌ها و همچنین عواملی را که شما را تحت فشار قرار می‌دهند، به وضوح ببینید.

    مطالعات نشان می‌دهند که ۸۳٪ از افراد با خودآگاهی بالا، عملکرد فوق‌العاده‌ای دارند. این بدان معناست که آن‌ها اجازه نمی‌دهند احساساتشان مانعی برای پیشرفتشان باشد.

    مدیریت خود

    مدیریت خود دومین بخش از شایستگی شخصی است و به معنای استفاده از خودآگاهی برای کنترل رفتار نسبت به افراد و موقعیت‌هاست. وقتی با شرایط ترسناک روبه‌رو می‌شوید، این مهارت به شما اجازه می‌دهد که ترس قضاوت شما را مختل نکند. در عوض، موقعیت را از زوایای مختلف بررسی می‌کنید تا بهترین واکنش را انتخاب کنید.

    این کار ممکن است دشوار باشد، چون تمایلات شما در شرایط مختلف تغییر می‌کند. با این حال، با قرار دادن اهداف مهم‌تر خود در اولویت، می‌توانید موفق به مدیریت خود شوید.

    آگاهی اجتماعی

    آگاهی اجتماعی اولین بخش از شایستگی اجتماعی است و به معنای توانایی درک احساسات دیگران و فهمیدن افکار و احساسات آن‌هاست. این مهارت شامل توجه به دیدگاه‌های دیگران، فراتر از احساسات شخصی شما می‌شود و نیاز به گوش دادن دقیق و مشاهده دارد. با تمرین این مهارت، می‌توانید مانند یک انسان‌شناس، با دیدی بی‌طرفانه، رفتار دیگران را تحلیل کنید.

    مدیریت روابط

    مدیریت روابط مهارتی است که بر سه مهارت قبلی، یعنی خودآگاهی، مدیریت خود و آگاهی اجتماعی، بنا شده است. نمره‌ی شما در این مهارت، بر اساس توانایی‌تان در مدیریت تعاملات با دیگران و آگاهی از احساسات خودتان، تعیین می‌شود.

    این مهارت می‌تواند به عنوان کاتالیزوری برای ایجاد روابط قوی‌تر عمل کند و به ارتباطات مؤثر و حل تضادها کمک کند. داشتن این مهارت به شما اجازه می‌دهد تا با انواع مختلف افراد، حتی کسانی که با آن‌ها راحت نیستید، ارتباط برقرار کنید.

    صفحه ۲۰

    برنامه‌ی عملی برای افزایش هوش هیجانی

    با توسعه‌ی چهار مهارت هوش هیجانی، ارتباط بهتری میان بخش‌های احساسی و منطقی مغز شما برقرار می‌شود. هرچه این ارتباط قوی‌تر باشد، هوش هیجانی شما بهبود می‌یابد.

    مغز دارای خاصیتی به نام «پلاستیسیته» است؛ یعنی توانایی تغییر و ایجاد اتصالات سلولی جدید برای بهبود کارایی. توسعه‌ی هوش هیجانی نیز از همین طریق صورت می‌گیرد. هرچه این ارتباطات بیشتر تقویت شوند، کنترل بیشتری بر تمایلات احساسی خود خواهید داشت.

    ایجاد یک مسیر جدید در مغز زمانی اتفاق می‌افتد که شما عمداً واکنشی متفاوت از واکنش معمول خود انتخاب کنید. مثلاً، اگر در برابر یک موقعیت خشم‌آور، به جای عصبانیت، با آرامش برخورد کنید، یک ارتباط جدید در مغزتان شکل می‌گیرد. انجام این کار برای بار دوم، این ارتباط را تقویت می‌کند و در نهایت، به جایی می‌رسید که میل به فریاد زدن در هنگام عصبانیت را از دست می‌دهید.

    استراتژی‌های این کتاب به شما در این فرایند کمک می‌کنند. در اینجا، مراحل برنامه‌ی عملی هوش هیجانی برای تمرکز بر این استراتژی‌ها آورده شده است:

    ۱. نمرات خود را در آزمون ارزیابی هوش هیجانی ثبت کنید.

    ۲. یک مهارت EQ را که می‌خواهید روی آن کار کنید، انتخاب کنید. توصیه می‌شود اگر نمره‌ی شما در سه مهارت اول EQ کمتر از ۷۵ است، کار روی مدیریت روابط را به تأخیر بیندازید.

    ۳. سه استراتژی را از میان استراتژی‌های مربوط به مهارت انتخابی‌تان، برای تمرین فهرست کنید.

    ۴. برای هر استراتژی، یک یا چند هدف مشخص بنویسید.

    ۵. یک بازه‌ی زمانی مشخص برای شروع و پایان برنامه‌ی عملی‌تان تعیین کنید.

    ۶. از یک فرد مورد اعتماد (مربی، دوست یا عضو خانواده) بخواهید که در این مسیر به شما بازخورد و حمایت ارائه دهد.

    استراتژی‌های خودآگاهی

    خودآگاهی یک سفر بی‌پایان است، فراتر از دانستن علاقه‌مندی‌هایتان. این مهارت به معنای درک عمیق درونی و بیرونی خود و احساس راحتی با خویشتن است. پیش از اینکه روابطتان را با دیگران مدیریت کنید، باید خودتان را بشناسید و مدیریت کنید. نادیده گرفتن احساسات، چه مثبت و چه منفی، باعث می‌شود آن‌ها به شکل ناخوشایندی دوباره بروز کنند.

    مواجهه با خودتان ممکن است ناراحت‌کننده باشد، اما شجاعتی که برای این کار به خرج می‌دهید، به رشد شما کمک می‌کند. در ادامه، ۱۵ استراتژی برای توسعه‌ی خودآگاهی معرفی می‌شود.

    ۱. دست از برچسب‌زدن به احساسات بردارید. ما معمولاً احساسات منفی را «بد» و احساسات مثبت را «خوب» می‌دانیم. این دسته‌بندی مانع از درک واقعی احساساتمان می‌شود.

    ۲. اثرات احساسات خود را مشاهده کنید. احساسات شما می‌توانند مانند موج بر اطرافیانتان تأثیر بگذارند. برای مثال، اگر یک مدیر با عصبانیت با کارمندی برخورد کند، این خشم می‌تواند به دیگران نیز منتقل شود و آن‌ها را محتاط و منفی‌باف کند. این ترس از اشتباه، می‌تواند از ریسک‌پذیری و ارائه‌ی نتایج بهتر جلوگیری کند. بنابراین، مهم است که تأثیر فوری احساسات خود بر اطرافیان را پیگیری کنید تا اثر موجی آن را کنترل کنید.

    ۳. با ناراحتی‌های خود روبه‌رو شوید. انکار احساسات ناخوشایند، مانع از پیشرفت خودآگاهی می‌شود. باید این احساسات را بپذیرید تا بتوانید واکنش درستی به آن‌ها نشان دهید. این احساسات می‌توانند از یک بی‌حوصلگی ساده تا یک نفرت عمیق متغیر باشند. به عنوان مثال، اگر عذرخواهی را نشانه‌ی ضعف بدانید، حتی در شرایطی که لازم است، این کار را انجام نمی‌دهید. پذیرش این ناراحتی‌ها به شما کمک می‌کند تا از تأثیرات منفی آن‌ها جلوگیری کنید و حتی ممکن است پاداش‌بخش باشد. نگاه به «اشتباهات» احساسی خودتان نیز به شما نشان می‌دهد که چه چیزهایی را باید در زندگی‌تان بهبود ببخشید.

    ۴. احساسات خود را از طریق بدن حس کنید. ذهن و بدن به هم مرتبط هستند. آنچه ما احساس می‌کنیم، می‌تواند در بدنمان بروز یابد. لحظاتی را به تنهایی بگذرانید، چشم‌هایتان را ببندید و روی تنفستان، ضربان قلبتان و ماهیچه‌های گردن، کمر، بازوها و پاهایتان تمرکز کنید. سپس، به یک اتفاق مثبت و یک اتفاق منفی فکر کنید و ببینید که این احساسات چه تأثیری بر بدن شما دارند: آیا تنش در عضلاتتان حس می‌کنید؟ آیا ضربان قلبتان تندتر است؟ این آگاهی به شما کمک می‌کند تا در آینده، احساسات خود را از طریق تغییرات فیزیکی بدنتان شناسایی کنید.

    ۵. محرک‌های خود را بشناسید. هر فردی حساسیت‌ها و محرک‌های خاص خود را دارد. درک اینکه چه چیزی یا چه کسی شما را تحریک می‌کند، به شما کمک می‌کند تا این موقعیت‌ها را بهتر مدیریت کنید و از غافلگیر شدن جلوگیری کنید. همچنین، درک ریشه‌ی این محرک‌ها نیز مهم است. مثلاً ممکن است از افرادی که سعی می‌کنند در مرکز توجه قرار بگیرند متنفر باشید، چون تجربه‌ی مشابهی در کودکی داشته‌اید. درک این موضوع به شما کمک می‌کند تا واکنش خود را در برابر این تحریکات مدیریت کنید. این استراتژی به ویژه برای بهبود مهارت‌های مدیریت خود و مدیریت روابط مفید است.

    ۶. خودتان را از بالا ببینید. همان‌طور که یک شاهین از بالا به زمین نگاه می‌کند، شما نیز باید از یک زاویه‌ی بی‌طرفانه به رفتار خود نگاه کنید. رفتار، احساسات و افکار خود را در هر موقعیتی مشاهده کنید و به مغزتان فرصت پردازش اطلاعات را بدهید. مثلاً اگر منتظر فرزند نوجوان خود هستید و با هر دقیقه‌ای که می‌گذرد، عصبانی‌تر می‌شوید، اما به محض رسیدن او، عصبانیتتان را فراموش می‌کنید. با مشاهده‌ی خود از بیرون، متوجه می‌شوید که عصبانیت بهترین واکنش نیست و می‌توانید به آرامی و به وضوح دلیل ناراحتی‌تان را توضیح دهید.

    ۷. دفترچه‌ی احساسات داشته باشید. ثبت کردن افکار، احساسات و اعمال روزانه می‌تواند به شما کمک کند تا به صورت عینی‌تر به خودتان نگاه کنید. در پایان هر ماه، دفترچه‌ی خود را مرور کنید تا الگوها، تمایلات و محرک‌های مربوط به احساساتتان را شناسایی کنید.

    ۸. فریب حال بد را نخورید. وقتی حالتان بد است، ممکن است تصور کنید که همه چیز در زندگی‌تان اشتباه است. خودآگاهی به شما یاد می‌دهد که این احساس گذراست. مهم است که در این حالت، تصمیمات عجولانه نگیرید و بعداً به موقعیت‌هایی که شما را ناراحت کرده‌اند، با آرامش فکر کنید.

    ۹. فریب حال خوب را هم نخورید. داشتن حال خوب نیز می‌تواند این توهم را ایجاد کند که همه چیز عالی است. این حالت ممکن است شما را به سمت تصمیمات عجولانه سوق دهد، مثل خریدهای احساسی که بعداً از آن‌ها پشیمان می‌شوید. آگاه باشید که حال خوب شما می‌تواند شما را به سمت انتخاب‌هایی ببرد که منطقی نیستند.

    ۱۰. از خود بپرسید: «چرا این کار را انجام می‌دهم؟» فکر کردن به دلیل کارهایی که انجام می‌دهید، به شما کمک می‌کند تصمیمات بهتری بگیرید و هدف احساساتتان را درک کنید. مثلاً از خود بپرسید چرا به کسی که درباره‌ی حقوقش خودنمایی می‌کند، با عصبانیت پاسخ داده‌اید. داشتن درک عمیق‌تر از احساساتتان، کنترل بیشتری به شما می‌دهد.

    ۱۱. به ارزش‌های خود رجوع کنید. ارزش‌ها، باورهایی هستند که پس از فروکش کردن احساسات و پایان یافتن اقدامات، با شما می‌مانند. اما گاهی استرس زندگی باعث می‌شود از این ارزش‌ها دور شوید. برای اینکه به خودتان یادآوری کنید چه چیزهایی برایتان مهم است، می‌توانید ارزش‌های اصلی‌تان را در یک ستون و کارهایی را که به آن‌ها افتخار نمی‌کنید، در ستون دیگر بنویسید. این کار به شما نشان می‌دهد که رفتارتان چقدر با ارزش‌هایتان همخوانی دارد. این تمرین را مرتب انجام دهید تا به صورت خودکار، قبل از هر کاری، از دیدگاه درستی مسائل را بررسی کنید.

    ۱۲. خودتان را بررسی کنید. خودآگاهی یک مهارت درونی است، اما می‌تواند به صورت بیرونی نیز دیده شود؛ مثلاً در نحوه‌ی لباس پوشیدن یا رفتارتان با یک فرد جدید. به مشاهده‌ی خود ادامه دهید و ببینید در موقعیت‌های مختلف چگونه رفتار می‌کنید. از خود بپرسید آیا حالت روحی شما بر ظاهر و رفتارتان تأثیر می‌گذارد؟ این کار به شما کمک می‌کند در موقعیت‌های مختلف، ثبات بیشتری در رفتارتان داشته باشید.

    ۱۳. احساساتتان را در هنر پیدا کنید. کتاب‌ها، فیلم‌ها و موسیقی نیز می‌توانند به شما در شناسایی احساساتتان کمک کنند. هنرمندان غالباً احساسات پیچیده‌ی خود را از طریق آثارشان بیان می‌کنند. این کار به شما کمک می‌کند تا آنچه در درونتان می‌گذرد را بهتر درک و بیان کنید.

    ۱۴. از دیگران بازخورد بگیرید. نحوه‌ای که شما خودتان را می‌بینید، با نحوه‌ای که دیگران شما را می‌بینند، متفاوت است. با توسعه‌ی خودآگاهی، باید هر دو دیدگاه را بشناسید. از دیگران بخواهید که مثال‌های مشخصی از رفتارتان بزنند تا بتوانید خود را عینی‌تر ببینید و بفهمید که چگونه بر آن‌ها تأثیر می‌گذارید.

    ۱۵. خودتان را در زمان استرس بشناسید. درک کنید که وقتی تحت استرس هستید، چگونه فکر می‌کنید، احساس می‌کنید و رفتار می‌کنید. مثلاً ممکن است با استرس، معده‌تان ناراحت شود. شناسایی این علائم به شما کمک می‌کند اقدامات لازم را برای بهبود وضعیت انجام دهید و از آسیب‌های بلندمدت به بدن جلوگیری کنید.

    استراتژی‌های مدیریت خود

    بعد از توسعه‌ی خودآگاهی، باید از آن برای مدیریت رفتارتان استفاده کنید. مدیریت خود به معنای کنترل واکنش به احساسات و اقدامات است. این مهارت به شما کمک می‌کند به جای فرار از احساسات، با آن‌ها روبه‌رو شوید و آن‌ها را برای رشد شخصی مدیریت کنید. در ادامه، ۱۷ استراتژی برای توسعه‌ی مدیریت خود معرفی می‌شود.

    ۱. احساسات خود را بشمارید. وقتی در یک بحث هستید و می‌خواهید واکنش نشان دهید، به جای واکنش فوری، چند ثانیه صبر کنید تا احساساتتان فروکش کنند. این مکث کوتاه به شما اجازه می‌دهد که احساساتتان را درک و کنترل کنید تا بتوانید پاسخ بهتری بدهید.

    ۲. با خودتان مانند یک دوست رفتار کنید. ما اغلب با دوستانمان با شفقت و مهربانی رفتار می‌کنیم، اما گاهی با خودمان سخت‌گیری می‌کنیم. در هر شرایطی با خودتان مهربان باشید. هر تصمیمی که می‌گیرید، مطمئن شوید که با خودتان منصف هستید.

    ۳. درباره‌ی هر احساسی کنجکاو باشید. اگر از فردی خوشتان نمی‌آید، مهم است که کنجکاو باشید که این احساس از کجا می‌آید. این کنجکاوی به شما کمک می‌کند تا ریشه‌ی ناراحتی‌تان را درک کنید و به شکلی سازنده به آن واکنش نشان دهید.

    ۴. از خود بپرسید: «چرا؟» این پرسش به شما کمک می‌کند که به کارهایتان اهمیت دهید و با احساساتتان ارتباط برقرار کنید. مثلاً از خود بپرسید چرا از انجام کاری احساس ناراحتی می‌کنید. این کار باعث می‌شود در آینده از آن اجتناب کنید.

    ۵. مدیتیشن کنید. مدیتیشن به شما کمک می‌کند از افکار در حال گذر ذهنتان آگاه شوید، اما روی آن‌ها تمرکز نکنید. این تمرین آرامش شما را حفظ کرده و به شما کمک می‌کند در لحظه‌ی حال حضور داشته باشید.

    ۶. برای افکارتان فضا ایجاد کنید. به جای اینکه اجازه دهید افکارتان بر شما غلبه کنند، به آن‌ها فضا بدهید. مثلاً اگر فکر می‌کنید باید کارتان را ترک کنید، به جای عمل فوری، تمام جوانب این فکر را بررسی کنید تا بفهمید چرا این احساس را دارید.

    ۷. از خود بپرسید: «آیا من در حال مدیریت احساساتم هستم یا آن‌ها مرا مدیریت می‌کنند؟» وقتی احساسات شما قوی هستند، ممکن است کنترل شما را به دست بگیرند. در این شرایط، یک قدم به عقب برگردید و این سؤال را از خود بپرسید. این کار به شما کمک می‌کند به تفکر منطقی بازگردید.

    ۸. از خود بپرسید: «آیا واکنش من با این شرایط تناسب دارد؟» گاهی واکنش ما با موقعیت همخوانی ندارد. این بدان معناست که احساسات ما بر ما غلبه کرده‌اند. این سؤال به شما کمک می‌کند تا رفتار مناسب‌تری داشته باشید.

    ۹. واکنش‌های خود را یادداشت کنید. هر شب قبل از خواب، احساسات و واکنش‌های خود در طول روز را یادداشت کنید. با خودتان صادق باشید. این کار به شما کمک می‌کند در آینده واکنش‌های بهتری نشان دهید.

    ۱۰. خود را در موقعیت‌های ناخوشایند قرار دهید. برای توسعه‌ی مدیریت خود، باید از منطقه‌ی امن خود خارج شوید. مثلاً با شرکت در مهمانی‌های کاری یا اجتماعی، با افراد جدیدی آشنا می‌شوید و این به شما کمک می‌کند با موقعیت‌های جدید روبه‌رو شوید و مدیریت خود را بهبود بخشید.

    ۱۱. اهداف خود را در اولویت نگه دارید. اهداف خود را همیشه در ذهنتان داشته باشید. وقتی احساساتتان قوی می‌شوند، می‌توانید از اهداف خود برای مدیریت بهتر خود استفاده کنید.

    ۱۲. به یاد داشته باشید که شما احساساتتان نیستید. وقتی احساسات قوی هستند، ممکن است خود را با آن‌ها یکی بدانید. اما مهم است به یاد داشته باشید که شما یک فرد منطقی هستید.

    با تشکر

    محدثه زحمتکش

    پست های مرتبط

    مطالعه این پست ها رو از دست ندین!
    خلاصه کتاب قدرت داستان گویی در کسب و کار

    خلاصه کتاب داستان گویی در کسب و کار

    آنچه در این پست میخوانید مقدمه کتاب «داستان‌گویی در کسب‌وکار» توضیح می‌دهد که چگونه روایت‌های جذاب می‌توانند پیام‌های تجاری را…

    بیشتر بخوانید
    خلاصه کتاب مانند دیوانه بفروشید

    خلاصه کتاب Sell Like Crazy (کتاب مثل دیوانه بفروش)

    آنچه در این پست میخوانید مقدمه در دنیایی که سرعت و رقابت روزبه‌روز بیشتر می‌شود، ایستایی و صبر کردن به…

    بیشتر بخوانید
    خلاصه کتاب مدل های کسب درآمد صد میلیون دلاری

    خلاصه کتاب مدل های کسب درآمد ۱۰۰ میلیون دلاری

    آنچه در این پست میخوانید مقدمه کتاب جدید الکس هرمزی با عنوان (مدل‌های کسب درآمد ۱۰۰ میلیون‌دلاری) به‌تازگی منتشر شده…

    بیشتر بخوانید

    نظرات

    سوالات و نظراتتون رو با ما به اشتراک بذارید

    برای ارسال نظر لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.